استدلال معروف به «مغز در خمره‏» یکی از استدلالات بر شکاکیت است.
توضیح استدلال: اگر مغزى را (ذهنى را) در نظر بگیرید که در درون خمره‌‏اى (لوله آزمایشگاهى) محاصره شده باشد که این خمره پر از مایع خاصى باشد که اطراف آن مغز را فرا گرفته است و این مغز با رشته‏‌هایى به کامپیوترى در بیرون از خمره متصل باشد و این کامپیوتر را تکنسین و دانشمندان چیره دستى طراحى کرده باشند و از طریق آن کامپیوتر و از راه سیم‌هاى ارتباطى اطلاعات مورد نظر خود را وارد آن ذهن (مغز) کنند، در این صورت این مغز محاصره شده تحت کنترل، هیچ اطلاعى از خود ندارد و هرچه به آن مى‏رسد و در درون آن وارد مى‌‏شود، از طریق کامپیوتر تحت کنترل، دیگران است. اطلاعات چنین مغزى (ذهنى) برگرفته از جهان خارج نیستند؛ زیرا او ارتباط مستقیم و بى‏‌واسطه‌‏اى با جهان خارج ندارد، اطلاعات و یافته‌‏هاى او برگرفته از حافظه مصنوعى هدایت ‏شده توسط دیگران است. هرچه آن تکنسین‏‌ها و دانشمندان بخواهند به این حافظه مصنوعى القاء نمایند او هم به این مغز در خمره منتقل مى‏‌کند.
اگر مغزى (ذهنى) در چنین وضعیتى قرار گرفته باشد که تمام اطلاعاتش را از بیرون مى‏‌گیرد و همه چیز به او القاء مى‏‌شود، در این صورت مى‏‌توان گفت که او هیچ معرفتى به عالم واقع ندارد؛ زیرا هیچ رابطه مستقیمى با عالم خارج ندارد، حتى از وضعیت‏ خویش نیز آگاه نبوده و بدان معرفت ندارد. حال شکاک پس از تصویر اجمالى وضعیت «مغز در خمره‏» (ذهن در لوله آزمایش) از ما مدعیان معرفت مى‌‏پرسد که آیا شما مى‌‏دانید که در این وضعیت قرار ندارید؟
آیا شما معرفت دارید به این‌که بدون هیچ واسطه‏‌اى و بدون هیچ القایى -از سوى کامپیوتر طراحى شده مفروض یا دیو فریبنده دکارت- با عالم واقع در تماس بوده و بدان معرفت دارید. شاید خود همین تصور و زعم شما هم نتیجه القائات آن عامل یا عوامل بیرونى باشد که به شما القا مى‌‏نماید که شما با واقعیت ‏به طور مستقیم ارتباط دارید و به واقعیت معرفت واقعى دارید. از کجا مى‏‌دانید که شما در چنین موقعیتى قرار نداشته و مغز در خمره نیستید؟
وضعیت نامعلوم است، شاید مغز در خمره باشید و شاید هم نباشید! هیچ چیزى بر شما معلوم و آشکار نیست. نهایت چیزى که مى‏‌توان گفت این است که «ما نمى‏‌دانیم که مغز در خمره نیستیم‏». به عبارت بهتر شما ممکن است در یکى از سه وضعیت زیر قرار داشته باشید:
1. معرفت داشته باشید که «مغز در خمره‏» نیستید.
2. معرفت داشته باشید که «مغز در خمره‏» هستید(بدانید که در چنین وضعیتى قرار دارید ولى تنها همین یک مورد معرفت را، معرفت واقعى داشته باشید).
3. معرفت نداشته باشید که «مغز در خمره‏» نیستید.
شکاک معتقد است که از بین این سه موضع، موضع سوم معقول‌ترین و قابل دفاع‌‏ترین این مواضع است؛ زیرا اظهار ندانستن و شکاکیت ‏حتى درباره وضعیت ‏خود نیازمند کمترین مؤونه و قابل دفاع‌ترین موضع به لحاظ فلسفى است.
اگر شما ادعا کنید که «من مى‏‌دانم که مغز در خمره نبوده و در تحت کنترل یک هوش مصنوعى قرار نداشته و به طور بى‌واسطه‌‏اى این تجربه را در خویش احساس مى‌‏کنم‏»، پاسخ این است که چه بسا همین دانسته کنونى شما و همین تجربه و احساس شما نیز بر گرفته از واقع نبوده و در نتیجه القای آن کنترل کننده بیرونى باشد که به شما القا کرده است که خودتان را در چنین وضعیتى یافته و چنین آگاهى و احساسى را به شما القا کرده است.
شما هیچ مستمسکى در دست ندارید تا از طریق آن اثبات کنید که شما رها و آزاد از سیطره آن کنترل کننده بیرونى بوده و بدون تسلط و القائات او مى‌‏اندیشید و مى‌‏بینید. تنها چیزى که در اختیار دارید تجارب کنونى و بالفعل شماست (آگاهی‌هاى حضورى). ولى خود این تجارب و آگاهی‌ها نیز در محل شک و تردید قرار دارند و ما هیچ دلیل قاطعى نداریم که آنها را از زمره القائات بیرونى بشمار نیاوریم. بنابراین هیچ شاهد قاطع و تعیین کننده‏‌اى وجود ندارد که واقعیت امر را بر شما معلوم نماید و وضعیت واقعى شما را معلوم گرداند.
حال شکاک می‌پرسد که: اگر انسان داراى چنین وضعیت مبهمى به لحاظ ذهنى و ادراکى باشد و احتمال قرار داشتن او در چنین وضعیتى منتفى، بلکه ممتنع نباشد، آیا او مى‏‌تواند به چیزى معرفت داشته باشد؟ آیا حق ادعاى معرفت در زمینه یا زمینه‌‏هاى خاصى را دارد؟
استدلال «مغز در خمره‏» که در قرن بیستم به وسیله معرفت‏شناسان شکاک مطرح شد و بسط و گسترش یافت، شبیه به استدلال «شیطان فریبنده دکارت‏» مى‏‌باشد که در ابتداى کتاب تأملات در تأمل اول مطرح گردیده است.
نتیجه این‌که: «اگر من نمى‏‌دانم که مغز در خمره نیستم، پس هیچ چیز دیگرى را هم نمى‌‏دانم‏»، و لکن من نمى‌‏دانم که مغز در خمره نیستم پس هیچ چیز دیگرى را هم نمى‌‏دانم‏». قضیه شرطیه‌‏اى که با اثبات مقدم آن، اثبات تالى آن لازم مى‌‏آید.


ﻣﺘﻦ ﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﯼ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﯼ ﻣﺠﻠﻪ ﯼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﻫﯿﻼﺭﯼ ﭘﺎﺗﻨﻢ ﺍﺳﺖ.

 ﺟﺎﺵ ﻫﺎﺭﻟﻦ (ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ): ﺍﻫﺪﺍﻑ ﻏﺎﯾﯽ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﻭﺟﻮﻩ ﺗﻤﺎﯾﺰ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﺍﺯ ﺣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﻋﻠﻮﻡ ﻋﺼﺐ ﺷﻨﺎﺳﯽ، ﻋﻠﻮﻡ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﭘﺎﺗﻨﻢ: ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻧﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻣﻨﺴﺠﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺑﺤﺚ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﯾﺎ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺫﻫﻦ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺜﺎﻝ، ﺍﺭﺳﻄﻮ ﺩﺭ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺫﻫﻦ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﺎ ﺗﻄﺎﺑﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺭﻭﺍﻥ {psyche} ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﻣﻄﺮﺡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺑﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺫﻫﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﻋﻤﻠﮑﺮﺩﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮﺫﻫﻨﯽ ﺍﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻀﻢ ﻭ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﺜﻞ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻫﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﻋﻘﻞ {nous} ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮐﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﻣﻞ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ. 


ﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺫﻫﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ: ﯾﮑﯽ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮔﺮﺍﯾﯽ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺫﻫﻦ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﺱ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﯿﺎﻥ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺑﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﮐﯿﻔﯿﺎﺕ ﺫﻫﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪﻫﺎﯼ ﻣﻐﺰ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟ (ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺫﻫﻨﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ «ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﯿﻔﯿﺎﺕ ﺫﻫﻨﯽ» ﺍﺳﺖ ﺫﻫﻦ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﻨﺎﻣﯿﻢ.) ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮ، ﺷﺎﺧﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺫﻫﻦ، ﻋﻘﻞ ﻭ ﺣﯿﺚ ﺍﻟﺘﻔﺎﺗﯽ (intentionality) ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﻭ ﺍﺭﺟﺎﻉ ﻫﺴﺘﻨﺪ. (ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺫﻫﻨﯽ ﺭﺍ «ﺫﻫﻦ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ» ﺑﻨﺎﻣﯿﻢ.)



ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻇﻬﻮﺭ ﺭﺍﯾﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﻟﮕﻮﻫﺎﯼ ﺭﺍﯾﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻓﻮﻝ ﺑﺤﺚ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﯿﻔﯿﺎﺕ ﺫﻫﻨﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻋﺮﺻﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺤﺚ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﻭ ﺍﺭﺟﺎﻉ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎﺯﺗﺮ ﮐﺮﺩ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﮐﺎﻫﺶ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻥ ﻣﺎﺗﺮﯾﺎﻟﯿﺴﺖ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ «ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺑﺪﻥ» ﻧﺸﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﻨﺪﯼ ﺳﻮﺍﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺭﺁﻣﺪ: ﺁﯾﺎ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﻭ ﺍﺭﺟﺎﻉ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﺎﺳﺒﺎﺗﯽ ﻣﻐﺰ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟


 ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﺪﺍﻓﻊ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﻮﺍﻻﺗﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﺮﺳﻢ (ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻔﺼﯿﻞ ﺑﺎﺯﻧﻤﺎﯾﯽ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ). ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻭ ﺍﺭﺟﺎﻉ ﻭ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﻣﺤﺎﺳﺒﺎﺗﯽ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺰﯾﻨﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ {ﺫﻫﻦ ﻭ ﺑﺪﻥ} باﺷﺪ. ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺪﯾﻞ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ. ﮔﺰﯾﻨﻪ ﺩﺭﺳﺖ -ﮐﻪ ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻭﯾﺘﮕﻨﺸﺘﺎﯾﻦ، ﺍﻭﺳﺘﻦ، ﺍﺳﺘﺮﺍﻭﺳﻦ ﻭ ﺩﯾﻮﯾﺪﺳﻮﻥ (ﻭ ﻫﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺟﻮﻧﺰ) ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ- ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻃﺒﯿﻌﯽ(ﻋﻠﻤﯽ ﺍﺭﮔﺎﻧﯿﺴﻢ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺴﺎﻥ) ﻭ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺫﻫﻨﯽ (ﻫﺪﻑ ﻭ ﻣﻌﻨﺎ)ﺭﺍ ﻣﮑﻤﻞ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ.


ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻘﻠﯿﻞ ﺩﺍﺩ، ﻭﻟﯽ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺭﻗﯿﺐ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮﻧﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ، ﻻﺯﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺩﻋﺎﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻋﻠﻤﯽ ﺗﻮﺻﯿﻔﯽ «ﺩﺭﺟﻪ ﺍﻭﻝ» ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻌﯽ "ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺮﺳﭙﮑﺘﯿﻮ" ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺻﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺭﺩ ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﻣﺪﻋﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺩﺭ ﺗﻔﮑﺮ ﻏﺮﺑﯽ ﺍﺯ ﻗﺮﻥ ﻫﻔﺪﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﻣﺘﺎﻓﯿﺰﯾﮏ، ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺷﻨﺎﺳﯽ، ﻓﺮﺍﻓﻠﺴﻔﻪ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.


 ﺑﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺷﻤﺎ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﯾﻢ، ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮ ﺳﺮ "ﺍﻫﺪﺍﻑ ﻧﻬﺎﯾﯽ" ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺩﻭ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﻗﯿﺐ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﭘﺎﺳﺦ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺳﻨﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﻻﺕ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﺪ، ﯾﻌﻨﯽ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ – ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻼﺻﻪ، ﻓﺸﺮﺩﻥ ﻃﺮﺣﻮﺍﺭﻩ ﺫﻫﻨﯽ ﻗﺼﺪ ﻭ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﯾﮏ ﻃﺮﺣﻮﺍﺭﻩ ﻋﻠﻤﯽ – ﯾﺎ ﺑﺎ ﺭﺩ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻭ ﮔﺎﻧﻪ ﯼ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺟﺴﻢ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﮐﻨﺪ، ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺭﻭﺡ ﺟﺎﻭﺩﺍﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﻭ ﻣﻐﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺪﻑ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺳﻨﺘﯽ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻓﺎﻗﺪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺍﺳﺖ. [ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﮕﯽ ﺭﻭﺡ ﯾﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺭﻭﺡ ﺩﺭ ﺣﯿﻄﻪ ﯼ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ ﻧﯿﺴﺖ]

 ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﻭﻝ، ﺩﺭ ﮔﻮﻧﻪ ﯼ ﺗﻘﻠﯿﻞ ﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺫﻫﻦ (ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻧﮕﺮﺵ ﺗﻘﻠﯿﻞ ﮔﺮﺍﯾﺎﻧﻪ) ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺼﺐ ﺷﻨﺎﺳﯽ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﻭﻡ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﯽ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﮊﻩ ﯼ ﮐﺎﻫﺶ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﺫﻫﻨﯽ ﺑﻪ "ﻋﻠﻤﯽ" ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ.


ﺟﺎﺵ ﻫﺎﺭﻟﻦ: ﺩﺭ ﻣﺒﺎﺣﺜﯽ ﺧﺎﺹ، ﺷﻤﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ "ﺭﻭﺑﺎﺕ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺰﺍﮎ ﺁﺳﯿﻤﻮﻑ" ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺗﺨﯿﻠﯽ ﭼﻪ ﻧﻘﺸﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ؟

ﭘﺎﺗﻨﻢ: ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ، ﺑﻪ ﮐﺸﻒ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ (ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺣﻮﺍﺱ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺘﺮ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ). ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺗﺨﯿﻠﯽ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯿﻢ. ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﭽﻨﯿﻦ ﯾﺎﻓﺘﻤﺸﺎﻥ.


 ﺟﺎﺵ ﻫﺎﺭﻟﻦ: ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻃﺮﺍﺣﯽ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﮐﯿﮏ ﺩﮐﺎﺭﺗﯽ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺣﻮﺍﺱ ﻣﻐﺰﻫﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻤﺮﻩ (brain in a vat) ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻓﮑﺮﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻭﻫﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ؟


ﭘﺎﺗﻨﻢ: ﺑﺤﺚ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ "ﻣﻐﺰ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻤﺮﻩ" ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺩﮐﺎﺭﺗﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﻢ، ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺪﻓﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﻢ. ﻫﺪﻑ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﻣﻔﺎﻫﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺗﺒﻂ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﻔﺎﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﮐﺎﻣﻼ "ﺧﺼﻮﺻﯽ" ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﺶ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻄﺎﺑﻘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮ ﺗﻔﮑﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﮐﺎﺭﺕ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﮐﺎﻣﻼ ﻧﺎﻣﻨﺴﺠﻢ ﺍﺳﺖ. ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻋﺪﻡ ﺍﻧﺴﺠﺎﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻢ. ﺍﯾﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺿﺮﻭﺭﺗﺎ ﺩﺭ ﻣﻌﺮﺽ ﺍﺻﻼﺡ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ )ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﯼ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺍﺳﺖ(، ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﻌﻨﺎﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ.